مواد لازم: برنج یک کیلو، شکر یک کیلو، روغن، زعفران، مغز پسته و بادام و خلال نارنگی.
طرز تهیه: برنج را که از چند ساعت قبل در آب خیس کردهاند، با آب در ظرفی روی اجاق گذاشته کمی زردچوبه به آن اضافه میکنند و یکی دو جوش میدهند. شکر را با دو لیوان آب جوشانده، به صورت شیره شکر در میآورند و درضمن یک قاشق چایخوری زعفران ساییده شده را در آب جوش حل کرده، به شیره شکر اضافه میکنند و دو قاشق روغن نیز به آن می افزایند. برنج را دم میکنند و قبل از دمکشیدن کامل، با کفگیر به داخل سینی یا چلوصافی (ترش باله) ریخته، شیره شکر را روی آن پاشیده، با هم مخلوط میکنند. سپس برنج را دوباره در داخل دیگ یا قابلمه ریخته، روی حرارت ملایم دم می کنند. پس از دم کشیدن شکر پلو، خلال بادام پسته و خلال نارنگی را شیرین کرده را روی آن ریخته مصرف میکنند. شکر پلو را در شیراز همیشه با خورشت قیمه صرف میکنند.

نظرات ()آن یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
+++++++++
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هرچه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طلب کردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد.
+++++++++++
گرگها خوب بدانند در این ایل قریب گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند، توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان دل دریایی و چشمان تری هست هنوز....
نظرات ()سفر یعنی پرداختن به راز و رمزها، سفر یعنی تجربه رنگ وبو. سفر یعنی آمیزش فرهنگ ها، سفر یعنی با آداب و رسومی متفاوت آشنا شدن. سفر یعنی دوردست رادر دست گرفتن،سفر یعنی تغییر، سفر تجربه، سفر یعنی زندگی
سفر یعنی از فراغت ها فرصت ساختن
سفر یعنی پرده ها را کنار زدن٬سفر یعنی بی واسطه دیدن
سفر یعنی فرصت طلایی زندگی٬سفر یعنی پخته شدن
سفر یعنی تحول٬سفر یعنی تنوع٬سفر یعنی دیدن انسان ها در لباس دیگر
سفر یعنی مشاهده٬سفر یعنی مقایسه٬ سفر یعنی مکاشفه
سفر یعنی پرداختن به رازو رمز ها٬ سفر یعنی تجربه رنگ بو ها
سفر یعنی آمیزش فرهنگ ها٬ سفر یعنی با آداب و رسومی متفاوت آشنا شدن
سفر یعنی دوردست را در دست گرفتن٬ سفر یعنی فاصله ها را برداشتن
سفر یعنی تلطیف روان٬ سفر یعنی تغذیه جان
سفر یعنی گشودن پنجره ها رو به جهان هستی
سفر یعنی پاسخ به پرسش ها٬ سفر یعنی ارضای کنجکاوی ها
سفر یعنی زندگی به وسعت گیتی٬ سفر یعنی سیر آفاق و انفس
سفر یعنی یافتن کوله باری پر از خاطره
سفر یعنی از فراز و فرود تاریخ انگشت حیرت به دهان گرفتن
سفر یعنی سپردن گلدان ها به همسایه٬ سفر یعنی فرستادن گربه به میهمانی
***************************************
بوی آتش در هنگامه غروب پاییز دریای مازندران، بهانهای است تا در اندیشه مان سفر کنیم به میهن، به این کهن بوم و بر، سفر کنیم به هر آنچه واقعیت است یا که افسانه.
به سرزمینی سفر کنیم که نام شهرهایش همچون نوای موسیقی است؛ کرمان، زنجان ، قوچان، همدان، سمنان، گرگان، کاشان، تهران، یا که ماهشهر ، خرمشهر، بهشهر ، پیرانشهر و ایرانشهر، یا اردستان، اردکان، اردبیل و اردل، یا تکاب، سراب ، بناب و میناب.سفر کنیم به رود مرزبان ارس، به تن داغ کویر، به کوه فرازمند دماوند، به خلیجی که به نام ماست و دریایی که به نام دیگری است. سفر کنیم به «دروازه قرآن»، «تخت سلیمان» ، « کاخ گلستان»، «تاق بستان»، «تنگ چوگان»، «برج قربان»، «منار جنبان» ،«دریاچه اوان» ، «قله تفتان».
و برویم به چهل حصار و چهل شهر و چهل خانه و چهل سواران و چهل امیران. و ببینیم چهل تن رفسنجان و چهل چشمه فراشبند و چهل ستون قزوین و چهل دختر دامغان را. و بیندیشیم به آرامگاه کوروش و نوشته داریوش، به کاخ اردشیر و پیکره شاپور، به تیر آرش و حماسه بابک، به چوقای بختیاری و گیوه اورامانی، به کشک بادمجان فاطمه خانم جان، به گز اصفهان و کاک کرمانشاه، به دریای نور و تخت طاووس.
دیدار از ایران یعنی دیدار از رسم گواتی چابهار ، زار بندر لنگه ، گلمالی بیجار، شفای مقدس لوشان، آققویون ترکمن صحرا، تعزیه خوانسار ، علمواچینی سیاهکل، نخل گردانی ابیانه ، خاجشویان اصفهان و پیرچکچک یزد.سفر به قشم یعنی، دم زدن در اوقات «صحب»(نه صبح)، «چاشت»، «میون دو نمازون »، «پسین»، «زرده روز»، «شُم»، «خافتن»، «نصف شو» و «خدابیدار».
سفر به شیراز یعنی، حافظ را به آب رکنآباد ، شاه چراغ ، روز روشن ، شیر مادر ، شاخ نبات ، چهارده معصوم و دوازده امام، سوگند دادن که آیندهمان را خوب بنوازد.سفر به شیراز یعنی دیدار از ستونهای افتاده تخت جمشید، که میبردمان ناخودآگاه تا یاد «الف»های بر باد رفته اناهید ، امرداد ، افریدون ، انوشیروان و اپرویز. سفر به اصفهان یعنی، افسون شدن در قصههای هزار و یک شب به روایت شهرزاد.
سفر به شوش یعنی سفر به شهری که روزگاری زیباترین بود بر روی زمین، یعنی دریغ ندیدن کاخی که ستونهای مرمر ، آجرهای لعابدار ، چوبهای سدر، طلاهای سارد ، نقرههای مصر و عاجهای هند و سنگهای خوارزم، تزئیناتش بودند و نجاران لودیه ، طلاکاران ماد ، آجرسازان بابل و کارگران یونان سازندگانش. سفر به کویر یعنی بهدنبال سریعترین شکارچی جهان بودن، یعنی در جستوجوی یوز رفتن. سفر به دشت یعنی در حسرت منقرض شدن شیر ایرانی ماندن؛ یعنی دانستن این مطلب که ایران دیگر شیر ندارد.
و اگر سفر نکنیم، نخواهیم دانست که سوسن چلچراغ، چراغ دل ماست و سرو ابرقو، برج بلند سبز ماست.
نظرات ()قانون گاو
گاو سرشو میاندازه پایین و کار خودشو انجام میده، کاری نداره کسی چی میگه! از شاخش هم استفاده نمیکنه، چون بهترین گاوهای شاخ زن توی میدان گاو بازی نابود شدند.
برای مثال شما قصد داری به عیادت کسی در بیمارستان بری، بهترین راه این است که راه خودت را بگیری و مستقیم وارد بخش بشی و به کسی هم توجه نکنی، حالا مثلا اگر از نگهبان بپرسی که "الان ساعت ملاقات هست؟" یا این که "میتونم برم تو؟" اگر هیچ مشکلی هم وجود نداشته باشه، نگهبانه برای اینکه قدرت خودشو بهت نشون بده جلوت را میگیره. این قانون در جاهایی که قوانین مسخره و دست و پا گیر داره هم کاربرد داره، یعنی خیلی موانع قانونی (یا بهتر بگم سنگ اندازیها) در مرحله آغازین کارها بیشتر جلوه میکنند، وقتی شما بیتوجه به همه آنها کارت را آغاز کردی، اکثر آنها خود به خود کنار میروند یا افراد مجبور میشن خودشونو با شما وقف بدن. در کل این قانون (قضیه) در جوامعی مثل جامعه ایران که فضولی در کار دیگران امری پسندیدهای محسوب میشود بسیار کاربرد دارد.
قانون سگ
سگی شما رو دنبال کرده و شما فقط یه قرص نان دارید، اگر کل نان را جلوش بندازید، زود میخوردش و بعدش به شما حمله میکنه، پس بهترین کار اینه که نان را تکه تکه بهش بدین تا زمانی که به جای امنی برسید.
مثلا میدانید که طرح یک پروژه یک ماه طول میکشه، اما اگر به کارفرما بگویید یک ماه، شاکی میشه و فحش میده، شایدم رفت و کار را داد به یکی دیگه، پس کار را در چند مرحله بهش تحویل میدهید. مثلا هفته اول سایت پلان، به همراه پلان اولیه، هفته دوم پلان نهایی و الا آخر! اینطوری طرف شاکی نمیشه که هیچ، کلی هم ذوق میکنه که تو جریان پیشرفت کار قرار داشته!
قوانین خر
قانون اول :
هرگاه خری در یک کنج مثلث و منبع غذا در کنج دیگری باشد، خر مورد نظر همیشه مسیری را طی میکند که از یک ضلع مثلث میگذرد.
نتیجه گیری: در دبیرستان میگفتند که این یعنی خر هم میفهمه که اون راه نزدیکتره، اما در اصل اینه که همیشه کوتاهترین راه، بهترین راه نیست و فقط خر کوتاهترین راه را انتخاب می کنه!
تبصره اول :
هرگاه خری در فاصله مساوی بین دو منبع غذایی قرار گرفته باشد. آنقدر بین انتخاب نزدیکترین منبع تردید میکند و به سمت هیچکدام نمی رود تا از گرسنگی بمیرد!
نتیجه گیری: خیلی وقتها تصمیم گیری بین دو یا چند گزینه در نتیجه عمل تاثیر چندانی نمیگذارد، پس تا فرصت نگذشته سریعتر تصمیمگیری کنیم.
تبصره دوم :
هرگاه در مسیری دو خر از روبرو (شاخ به شاخ) به یکدیگر برسند، و مسیر به قدری تنگ باشد که این دو باید کمی از وسط جاده کنار رفته، به دیگری راه بدهند تا بتوانند رد شوند، هیچکدام از خرها از جای خود تکان نمیخورند.
نتیجه گیری: خیلی وقتها برای رسیدن به نتیجه مطلوب بایستی به طرف مقابل امتیاز بدهید، به بازی "بُرد ـ بُرد" بیاندیشیم، سیاستمدار باشیم، دور از جون و بلا نسبت شما، خر نباشیم!
نظرات ()
نظرات ()
زندگی کوتاه است ، هنجار ها رو بشکنیم ، اشتباه دیگران را ببخشیم، با عشقی واقعی مهر بورزیم، بی مهابا بخندیم و سعی کنیم همیشه لبخند بزنیم ،خنده بهترین سلاح برای جنگ با زندگی است، صداقت را سرلوحه خود قرار دهیم ، بهترین سیاست صداقت است، شاید زندگی اون مهمانی ای نباشد که ما انتظار داریم، ولی فعلا که اینجاییم و می تونیم برقصیم....شادی و خوشبختی را هدف اصلی زندگی مان قرار دهیم و کلیه فعالیت هایمان را بر اساس این هدف سازماندهی کنیم ، باید بخواهیم تا بتوانیم....هیچ چیز عوض نمی شود ! ما دیدمان را عوض کنیم، رمز کار این است.
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا هراسیدن ، شب پر از قطره های الماس است ...
من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد
من که می دانم که تا سر گرم بزم و مستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد
پس چرا عاشق نباشم
من که می دانم به دنیا اعتباری نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست
من که می دانم اجل نا خوانده و بیدادگر
سر زده می آید و راه فراری نیست
پس چرا عاشق نباشم
نظرات ()نگاه ساکت یاران به روی صورتم دزدانه می رقصند
ولی یاران نمی دانند که من دنیایی از دردم
اگرچه ظاهرم شاد است و میخندم
ولی اندر سکوتم تلخ میگریم
نظرات ()
در دانشگاه استنفورد ، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاریابی به دانشجویان خود بود:
شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"، به این میگن بازاریابی مستقیم
شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره،به شما اشاره می کنه و میگه: " اون پسر ثروتمندیه، باهاش ازدواج کن"، به این میگن تبلیغات
شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین، فردا باهاش تماس میگیرین و میگین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"، به این میگن بازاریابی تلفنی
شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین: "در هر حال، من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج می کنی؟"، به این میگن روابط عمومی
شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه : "شما پسر ثروتمندی هستی، با من ازدواج می کنی؟"، به این میگن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری
شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین:"من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما میکنه، به این میگن پس زدگی توسط مشتری
شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین:"من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن" و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی میکنه، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا
شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که حرفی بزنین، شخص دیگه ای پیدا میشه و به دختره میگه : "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن" به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا
شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که بگین:"من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن" ، همسرتون پیداش میشه، به این میگن منع ورود به بازار
شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون میاد. سعی میکنید بهش کم محلی کنید تا از شما خوش اش بیاد، اون هم فمینیست از آب در می آد و برایِ در اومدنِ چشِ شما دستِ دوست تون رو میگیره. به این میگن اشتباهِ استراتژیک در بازاریابی.
شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون میاد. جلو می رید و مؤدبانه یه یه شاخه گلِ سرخ بهش میدید و می گید:"من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"، اما اون گل رو توی سرتون میزنه. به این میگن اشتباهِ تاکتیکی در بازاریابی.
شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون میاد. جلو می رید و میگید:"من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"؛ همون لحظه یه دختر دیگه که قبلا با همین کلمات گولش زده بودید سروکلش پیدا میشه و رسواتون میکنه به این میگن تاثیرسوء سابقه در بازار.
شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون میاد. جلو میرید و میگید: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"؛ همون لحظه پاتون میره روی پوست موز و جلوی طرف ولو می شید به این میگن ضایع شدگی مفرط یا فقدان ثبات در بازار.
شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون میاد. جلو میرید و میخواهید بگید:"من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"؛ که یک هو یک دختر زیباتر از اون رو پشت سرش می بینید فورا مسیر رو عوض میکنید و به سمت دختر جدید میرید.
به این میگن چشم چرانی، نه ببخشید تحلیل لحظه به لحظه بازار.
شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون میاد. جلو می رید و میگید: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم با شعف خاصی برمیگرده و لبخند میزنه ، شما که بادیدن چهره 60 ساله اون به اشتباه خودتون پی بردید سرخ و سفید شده و مجبورید برای رهایی آسمون ریسمون ببافیدبه این میگن بدبیاری یا خطای بازار
شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون میاد. به جایِ این که جلو برید و بگید: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"؛ به مادرتون میگید که با مادرش تماس بگیره و قرار خواستگاری رو بذاره. به این می گن بازاریابی سنتی.
شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون میاد. جلو می رید و میگید: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"؛ اون هم با دوست اش صحبت میکنه و در موردِ شما توضیح میده و شما با هردوی اونا ازدواج میکنید. به این می گن بازاریابی دهان به دهان!
شما در یک مهمانی، دخترِهای بسیار زیبایِ فراوانی رو می بینید و ازشون خوش تون میاد. سرگردان میشید که جلو کدوم برید و بگید:"من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن بعد ما میتونیم با هم بیش از دوبچه داشته باشیم"؛ به این میگن فقدان استراتژی در بازار
نظرات ()